اينجا تنها جايي است كه مي توان 2 كلام حرف زد و جواب نشنيد

پرده های دریده

پرده اول:
سخت مشغول کار است. صدای پیامک او را به خودش می آورد . ساعت را به کلی فراموش کرده بود. برگه مرخصی ساعتی را امضا می کند و سریع از دفتر بیرون می آید. ترافیک سنگین ممکن است او را بدقول جلوه دهد. اصلا دوست نداشت اول راه شخصیتش رو شود. با هر بدبختی به محل می رسد. چشمهایی سرگردان از پشت پنجره رو به خیابان منتظر آمدنش هستند. بیشتر از قبل شرمنده می شود. گلی را که سر راه تهیه کرده بود بر می دارد و دستی به کتش می کشد. به ظاهر همه چیز خوب جلوه می کند. با لبخندی شرمگین به داخل می رود. کنار میزی در دنج ترین گوشه می رود. صدایی آرام پاسخگوی سلامش است. خیلی زود سعی می کند بی احترامی اش را جبران کند. از هر دری وارد می شود. هنوز 5 دقیقه نگذشته که صدای خنده اشان در فضا می پیچد. خودش هم باورش نمی شد به این زودی موفق شود. با یک پیشنهاد کوچک میزبان شامی مجلل می شود و دردسری تازه جلوی پایش قرار می گیرد. حالا باید یک سوی دیگر قضیه را جور کند. با یک تماس کوچک و بدون حاشیه همسرش را در جریان تصادف همکارش قرار می دهد و مجوز تاخیرش صادر می شود. با خیالی آسوده از دستشویی بیرون می آید و همراه دوست جدیدش راهی یک شب خاطره انگیز می شود. صدای موزیک توجه خودروها اطراف را در پشت چراغ قرمز جلب می کند. رستورانی شیک در دنج ترین و سرسبز ترین جای ممکن پذیرای خلوت حرفهایشان می شود. یاد همسرش می افتد که علاقه خاصی به این مکان دارد. خنده های دوستش او را ازاین فکر بیرون می آورد. همه چیز خیلی عالی و بدون هیچ نقصی پیش می رود. صدای زنگ تلفن او را به خودش می آورد. خیلی سریع با یک بهانه ساختگی به کنار ی می رود و در حالی که سعی می کند صدایش غمگین باشد جوابگوی همسرش می شود. باز هم یک دروغ جدید. طوری همه چیز را تعریف می کتد که خودش هم به واقعیت ماجرا شک می کند. قول می دهد تا قبل از نیمه شب به خانه برگردد. نگاه مشکوک دوستش او را از ادامه مکالمه باز می دارد و خیلی زود تلفن را قطع می کند. شب خاطره انگیزشان با پیاده روی بر روی برفها ادامه پیدا می کند و وقتی به خودش می آید که چند دقیقه به بامداد مانده است. یک خداحافظی با شکوه پایان دیدارشان است. امروز روز بدقولی او بود. هنگامی به خانه می رسد که همسرش نگران در گوشه ای نشسته و با ورودش مستاصل به سوی او می آید. لحظه ای احساس عذاب وجدان می کند اما این احساس فقط چند دقیقه دوام می آورد و در فراموشی غوطه ور می شود.
پرده دوم:

کارهای خانه را کامل انجام داده و حتی تدارک شام شب را هم دیده است. برنامه هایش را طوری تنظیم کرده که جای هیچ اعتراضی از سوی همسرش نماند. صدای زنگ تلفن او را به گوشه هال می کشاند. صدایی که ارامش را در وجودش می اندازد از آن سوی خط به گوش می رسد. تمام خستگی روز از تنش در می آید. باز هم مثل همیشه آرام و متین شنونده حرفهایش می شود. از مشکلاتش می گوید، از آرزوهایش. این که چقدر دوست داشت زندگی عاشقانه با همسرش داشته باشد و این که همسرش تنها یک ماشین کار بیشتر نیست و نتوانسته او را به خواسته های عاطفی اش برساند. صدای آن سوی خط مثل روزهای گذشته او را دلداری می دهد و تشویقش می کند که بی خیال این مشکلات شود. حتی به او پیشنهاد می دهد که زیاد سر به سر همسرش نگذارد و در عوض در این مسائل روی کمک او حساب کند. خنده ای ملیح بر گوشه لبانش می نشیند. این مرد چرا زودتر سر راهش قرار نگرفته بود تا زندگی اش این طور جلو نمی رفت. با شنیدن یک عزیزم ار آن سوی خط این افکار از ذهنش دور می شود و امید در دلش می افتد که هنوز هم دیر نیست. قرارشان برای بعد از نهار می افتد. درست هنگامی که قرار است همراه مادرش به دکتر برود. کلمات عاشقانه پشت سر هم ردیف می شود و او مسخ در این جملات غرق در تپش قلب می شود. یک خداحافظی رمانتیک پایان صحبتشان است و او طبق برنامه به کارهایش می رسد. با مادرش تماس می گیرد و با یک عذر خواهی به او می گوید که نمی توند همراهش به دکتر بیاید. تنها یک تلفن به همسرش باقیست تا مطمئن شود که هیچ خطری تهدیدش نمی کند. آراسته وزیبا به سوی محل قرار می رود. باز هم زودتر از او نگاهی خندان و مهربان منتظرش است. این نگاه مرحمی بر دل زخم خورده اش می شود که فکر می کند همیشه از سوی همسرش به تمسخر گرفته شده. باز هم یک روز رویایی در کنار مردی که از هر کس بهتر توانسته بود درد دلش را بفهمد. چه زود 3 ساعت می گذرد و وقت رفتن می شود. خانه باز هم بر سرش آوار می شود. خاطره امروز تنها محم دلش است. چیزی که به او نیرو می دهد تا بتواند کمی به کارهایش رسیدگی کند. صدای کلید در قفل می پیچد. همسرش با یک دسته گل وارد می شود. خنده ای آرام و خسته در چشمانش نقش می بندد. عذاب وجدان به سراغش می آید. اما لحظه ای به فکر فرو می رود . اگر مردش به جای هفته ای یک روز همیشه خندان بود او مجبور به این کار نمی شد. در ذهنش تنها او را مقصر می داند. کمی آرام می شود

یادداشتی از پریسا زمانی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

ابر برچسب

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.